علوم انسانی

بر حَسَب جوی که حکم فرما بود رفتم ریاضی. فکر میکردم که بچه هایی که کمتر میفهمند و کمتر درس میخوانند میروند انسانی. یعنی انسانی رشته تنبل ها. ولی من که تنبل نبودم، پس باید میرفتم ریاضی یعنی رشته زرنگها. گذشت آن دوران و ما که فکر میکردیم مشکل مملکت مهندس است دیدیم که اشتباه میکردیم. مشکل ریشه ای تر از این حرفهای جزئی است. حرفهای جزئی یعنی مهندسی. فهمیدم و به من فهماندند که انسانی مشکل اصلی جامعه ماست.

بعد از انتخابات حرفهایی زیادی در مورد فقر علوم انسانی و کمبود علوم انسانی بومی و خیلی از این قبیل حرفها زده شد. آنجا بود که برایم بیشتر اهمیت علوم انسانی نمایان شد. با طرز فکر آدمهایی که غالبا دم از علوم انسانی میزدند و در رادیو و تلوزیون یادآور این موضوع میشدند مشکل داشتم.  به نظرم کارهایشان عاقلانه نیست. از روی جو است، سوار بر موج جو میشوند هرجا که اجازه بدهد و فکر کنند که میشود کاری کرد و چیزی را در بوق و کرنا بکنند، میکنند.

آمدم شهر خودمان. نزدیک مرکز شهر یک بنر بزرگ توجهم را جلب میکند "مبانی فلسفی علوم انسانی". خیلیبرایم عجیب بود. مثل خیلی دیگر از مسائل، این را هم در بوق میکنند. هنوز سال اصلاح الگوی مصرف از خاطرم نرفته که تنها سر و صدای تبلیغاتیش ماند و دیگر هیچ. امیدوارم تمامی این کارها به نتیجه مطلوب برسد.

پ1. این روزها یک مورد مشابه هم دارم میبینم. و آنهم حجاب است. عفاف و حجاب، مبارزه با بد حجابی و .... به هر قیمتی، در هر ساعتی، از هر تریبونی، در هر شبکه ای، میان حرفهای آدم های خیلی بزرگ تا خیلی کوچک. عجیب است.

فاطمیه

امروز به همراه برادرم در دسته عزاداری آیت الله وحید خراسانی شرکت کردیم. این دسته در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) برپا میشود و در آن هزاران نفر از عاشقان آن حضرت شرکت میکنند. امسال به مانند 2 سال اخیر قسمت شد که باز هم در این مراسم شرکت کنم. بعد از اقامه عزاداری، جمعیت به سمت حرم حضرت معصومه حرکت میکنند. در این میان آیت الله وحید نیز با وجود کهولت سن با پای پیاده، به همراه مردم این مسیر را میپیمایند. همزمان با این دسته، حضرت آیت الله صافی نیز برنامه ای به شبیه این برنامه دارند.

مطالب مربوط: فاطمیه در قم/تورجان

آسمان آبی و ابرهایش

یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا برایم تماشای آسمان آبی است، مخصوصا هنگامی که ابر داشته باشد. ابری که لطافت و نرمیش را میشود با نگاه کردنش حس کرد و یا خشم و در هم رفتگیش را.

هفته پیش مشهد بودم، برای زیارت و دیدن برادرم. مسافرت خیلی خوب و کوتاهی بود. برگشتم با هواپیما بود. مسیری به طول 1000 کیلومتر و به ارتفاع 22000 پا. بر روی ابرها بودم و در کنار پنجره هواپیما. برایم تکمیل کننده تمام لذت های این سفر بود، زیارت حرم، دیدن برادرم و خانواده اش و حالا آسمان پر از ابر، آن هم از زاویه دیگر، از بالایش. بهتر از این نمشید.

بعد از پیاده شدن از هواپیما از سریع بودن این وسیله نقلیه بدم آمد، شاید به خاطر این بود که خیلی زود لذت حس و دیدن ابرها از بالایشان را از من گرفت.

از آن بالا چند عکس گرفتم. شاید شما هم مثل من از دیدن آسمان لذت ببرید.

پ1. دیدن آسمان به اندازه دیدن بانو لذت بخش است، ولی هیچگاه جای او را نمیتواند بگیرد.

قسمت

-ساعت 12 شب که با دوستان مشغول بازی با کامپیوتر بودم، صادق گفت:"راستی اسمت را نوشتی؟" گفتم: "نه" گفت:"خوب اطلاعاتت را بگو تا اسمت را بنویسم."

آن شب گذشت، من هم فراموش کرده بودم، هرچند که مادرم گفته بود که پیگیری کنم. دو روز بعد، در هنگام شام خوردن پیامکی برایم آمد. شروع کردم به خواندن. در یک لحظه چنان هیجان زده شدم که نمیدانستم چگونه ابراز کنم، داد زدم: "عمره، عمره" اسمم در قرعه کشی عمره دانشجویی در آمده بود. از بین دوستانم تنها من بودم که اسمم در آمده بود.

-ساعت 1 ظهر بود که برای ریختن پول به بانک رفتم، بانک روبروی دانشگاه. خانم باجه دار بعد از فهمیدن اینکه برای ریختن پول عمره به بانک مراجعه کرده ام گفت:"دانشجوی سال اولی؟" گفتم: "بلی" گفت:"خیلی خوش شانسی که سال اول اسمت در آمده."

-عصر بود. در ماشینش نشسته بودم. گفتم: "اسمم در عمره دانشجویی در آمده." گفت:"چقدر خوب. من سه سال اسم نوشتم، اسمم در نیامد. حتما مرا هم دعا کنی ها." گفتم: "چشم."

-داشتم در دانشگاه با او قدم میزدم. گفتم:"راستی اسمم در عمره دانشجویی در آمده." گفت:"چه خوب. پولش چقدر است؟" گفتم:"هزار تومان" گفت:"هزار تومان!!! هزار تومان میخواهی بدهی به این عرب ها چه شود؟ من این را به بابا مامان خودم هم میگویم اما گوش نمیکنند و کار خودشان را میکنند."

-هنوز در گیر و دار کارهای اداری است اما اگر خدا قسمت کند تابستان به عمره میروم.


پ1. خیلی وقت است که نه چیزی در وبلاگ و نه برای خودم نوشتم. این خیلی بد است.

پسرک

"پسرک تنها بود. یعنی خود را تنها کرده بود، دور خود را خلوت کرده بود تا به خیال خود، وقتش را کمتر هدر دهد. براساس همین فکر، رفتار پسرک با دیگران تغییر کرد، کمتر برای اطرافیانش ارزش قائل میشد، وقتی برای آنها نمیگذاشت و آنها نیز از بودن با وی احساس لذت نمیکردند. پسرک وقت خود را با خواندن کتاب پر میکرد. تازه کتاب خواندن را شروع کرده بود و خیال میکرد که با این کار میتواند تمام کمی و کاستی هایش را برطرف کند، بشود آدم رویاهایش. اما افسوس که چیز دیگری که داشت را بر اثر بیتوجهی از دست میداد.

روزگار به همان گونه سپری میشد و پسرک روز به روز از اطرافیانش دورتر میشد و روابطشان به تاریکی میل میکرد. پسرک کماکان وقت خود را با کتابهایش میگذراند.

کم کم پسرک از وضع موجود خسته شد. تنها که بود، تنهاتر شده بود. کتاب خواندن برایش هنوز جذاب بود، اما این را فهمیده بود که نه به هر قیمتی. او فهمید که در این مدت چیزی با ارزش را از دست داده. این مدت را در ذهنش تحلیل میکرد. پسرک با خودش روراست بود، به اشتباهات خود پی برده بود. سعی در جبران اشتباهات گذشته اش کرد. تلاش کرد و تلاش کرد. اما چیزی که از دست داده بود، چیزی نبود که به همین سادگی ها بدست بیاورد. پس صبر هم کرد و همراه با صبر، تلاش. در راه جبران، شکست هم خورد، اما چون صبر کردن را آموخته بود، صبر کرد و دوباره تلاش خود را شروع کرد. پسرک خوب میدانست که صبر باید کرد. زمان زیادی طول کشید تا پسرک توانست اعتماد از دست رفته را دوباره بازجوید. او دیگر قدر این نعمت را میدانست.

پسرک فهمید که باید به طور متعادل به همه ابعاد زندگیش توجه کند."

خلاصه بود. ولی خوب. برای خودم نوشتم تا این روزهای پسرک از خاطرم نرود و تجربه پسرک برایم زنده بماند.

پ1. برادرم میگوید:"ما به داشته هایمان توجه نمیکنیم. به نداشته هایمان توجه میکنیم و آینده خود را بر اساس توهمات از نداشته ها بنا میکنیم، اما اگر بر روی داشته هایمان تمرکز کنیم و آنها را پرورش دهیم، به نداشته ها هم میرسیم." راست میگوید. لااقل الان اینگونه فکر میکنم.

حرفهای مسافرکش

سوار ماشین شدم. با سوار شدن من ماشین پر شد. شروع به حرکت کرد. تمام مسافرانش مرد بودند. تازه اول راه بودیم که موضوع "زن" به میان آمد. راننده شروع کرد به بد گفتن و یکی از مسافران هم در تایید حرفهای راننده چیزهایی میگفت. :«اره، این زنا همشون پدر سوختن و ....» من هم داشتم گوش میکردم. هماندیشی این دو مرد با به صدا در آمدن موبایل یکی از مسافران پایان گرفت.

چند دقیقه بعد چیزی به ذهنم رسید که در ماشین بیان کنم، ولی شرط عقل را رعایت کردم و نگفتم. به ذهنم رسید که از این دو مرد بپرسم: «ببخشید، مادر شما زن نیست؟؟؟»

هیچ وقت از این دید و نظر و امثال این خوشم نیامده.

سهمیه بندی

بانو!

صدایت را که ارزانیم نمیکنی، دیگر با نگاهت توبیخم نکن. هرچند که نگاهت را هم سهمیه بندی کرده اند.