چرخه: طبیعت زندگی
شاید همیشگی باشد تپش قلب من و شاید طبعیت میکند از قوانین زندگی.
شاید همیشگی باشد تپش قلب من و شاید طبعیت میکند از قوانین زندگی.
مخصوصا اگر فاصله دور باشد و خیلی طول بکشد برسد و یا اینکه طرف انتظار یک همچین اتفاقی را نداشته باشد. اینکه صبح یک روز بفهمد که پستچی است که زنگ در را به صدا در آورده، جا بخورد که: کی ممکنه برا من نامه فرستاده باشه؟ تصور این لحظه خیلی برایم شیرین است و بعد از چند دقیقه نامه تو در دستانش باشد و متحیر از اینکه تو به بهانه ای به یادش بوده ای و در لحظاتی حتی کوتاه مهمانش باشی.
البته لذت جواب آن کم از لذت خود نامه نیست. حالا به هر روشی که میخواهد باشد.
راستی آدرس تو کجاست. نامه هایی برایت نوشته ام که میخواهم برایت بفرستم. نامه هایی از سر دلتنگی. نامه هایی که هرگز نوشته نشده اند و در سینه مانده اند. نگفتی آدرست کجاست؟ میخواهم کاغذ سفید برایت پست کنم. نامه ای به پاکی دل یک بچه که هر چه خواستی برای خودت بنویسی. مواظب باش بیهوده دل طفل معصوم را سیاه و تباه نکنی. یادت باشد که زیباترین ها را برای خودت بنویسی از طرف من.
و شاید هیچگاه نامه هایم به دست تو نرسد.
پارسال هنوز جلو چشمانم هست. "تا ساعت 1 بامداد امروز بیدار بودم. هرچند که یک ساعت بود در رختخواب بودم، ولی خوابم نمیبرد. نمیدانم چرا؟ میترسیدم که خواب بمانم. فردا زود بیدار شدم، هرچند که به نسبت کم خوابیده بودم.
اول امتحان به خودم گفتم که 4 ساعت دیگر تمام میشود. این همه مدت که گذشت، این 4 ساعت هم میگذرد."
آن چهار ساعت که هیچ، 1 سال هم رویش. 1 سال و 4 ساعت از آن موقع میگذرد.
امسال هم مثل پارسال. گذشت. 4 ساعت برای ریاضی ها گذشت. برای بقیه رشته ها هم میگذرد. امسال يك ميليون و 286 هزار نفر در این ماراتن بزرگ علمی (!!!) شرکت کردند. که قرار است حدود 55 درصد این افراد در دانشگاه وارد شوند.
نکته جالب از این روزهای خودم این بود که کلی برنامه برای بعد از کنکورم ریخته بودم. برنامه های رنگارنگ و متفاوت، ولی ..... .
پ1. تشکر، همین.
ای کاش هیچ گاه تقابل عشق و عقل وجود نداشت. وقتی کسی عاشق می شد حتما کاری را کرده که عقلش گفته و کاری که عقل می گفت، کاری بوده از سر عشق. دیگر نزاع و دعوایی بین عاشقان و عاقلان پیش نمی آمد که سر منشا هر چیز را عشق یا عقل بدانند. عاقلان عاشقانه بر گفته های خودشان دلیلی بر پایه عشقشان می آوردند و عاشقان عاقلانه از عشقشان دفاع می کردند. زندگی گویا بهتر می شد. 12-13 سالم که بود آرزو داشتم که «تضاد حاکم بر زندگی» از بین برود. و دوست داشتم که بتوانم کاری و قدمی در این راه بردارم. بزرگتر که شدم دیدم که این کار نشدنی است و اگر آرزوی من تحقق پیدا کند به این معنی است که مردمان همه مرده اند و زنده ای در این کره وجود نخواهد داشت. فهمیدم که لازمه پیشرفت همین تضاد بین اشیا است. و این لازمه زندگی است. باید تضادی باشد که پاکی و درستی و زشتی و بدی معنایی به خود بگیرد. درست و نادرست هنگامی رنگی به خود می گیرند که تحرکی باشد، جنبشی باشد، تلاشی باشد و شکستی باشد، یعنی زندگی ای باشد. زندگی چیزی جز اینها نیست. و شکل دهنده همه اینها تفاوت داشتن و تضاد است. تضاد است که موجب تعریف خوبی و بدی می شود. تضاد است که موجب تعریف اضداد در زندگی انسان میشود. و این است شرط بقای بشر، تضاد و جنگیدن در راه آن برای پیروز کردن عقیده ای خاص. و این عین پیشرفت است. با این حساب فکر نمیکنم تقابل عشق و عقل پایان بگیرد. پ1. عشق در اینجا نماینده احساس است. پ2. این نوشته، نوشته ای خرد است و جامعیت ندارد. شاید نوشته ای خردتر از خرد.