تقابل
ای کاش هیچ گاه تقابل عشق و عقل وجود نداشت. وقتی کسی عاشق می شد حتما کاری را کرده که عقلش گفته و کاری که عقل می گفت، کاری بوده از سر عشق. دیگر نزاع و دعوایی بین عاشقان و عاقلان پیش نمی آمد که سر منشا هر چیز را عشق یا عقل بدانند. عاقلان عاشقانه بر گفته های خودشان دلیلی بر پایه عشقشان می آوردند و عاشقان عاقلانه از عشقشان دفاع می کردند. زندگی گویا بهتر می شد. 12-13 سالم که بود آرزو داشتم که «تضاد حاکم بر زندگی» از بین برود. و دوست داشتم که بتوانم کاری و قدمی در این راه بردارم. بزرگتر که شدم دیدم که این کار نشدنی است و اگر آرزوی من تحقق پیدا کند به این معنی است که مردمان همه مرده اند و زنده ای در این کره وجود نخواهد داشت. فهمیدم که لازمه پیشرفت همین تضاد بین اشیا است. و این لازمه زندگی است. باید تضادی باشد که پاکی و درستی و زشتی و بدی معنایی به خود بگیرد. درست و نادرست هنگامی رنگی به خود می گیرند که تحرکی باشد، جنبشی باشد، تلاشی باشد و شکستی باشد، یعنی زندگی ای باشد. زندگی چیزی جز اینها نیست. و شکل دهنده همه اینها تفاوت داشتن و تضاد است. تضاد است که موجب تعریف خوبی و بدی می شود. تضاد است که موجب تعریف اضداد در زندگی انسان میشود. و این است شرط بقای بشر، تضاد و جنگیدن در راه آن برای پیروز کردن عقیده ای خاص. و این عین پیشرفت است. با این حساب فکر نمیکنم تقابل عشق و عقل پایان بگیرد. پ1. عشق در اینجا نماینده احساس است. پ2. این نوشته، نوشته ای خرد است و جامعیت ندارد. شاید نوشته ای خردتر از خرد.
اینجا را به روز میکنم نه برای اینکه کسی مطالبم را بخواند و یا از عواطفم آگاه شود و یا وسیله ای باشد برای ابراز وجود و یا هزار و یک دلیل دیگر. به روز میکنم چون خودم را دوست دارم و دوست ندارم "پسر نادان" باشم. این سفریست که من و ما شروع کردیم برای رسیدن به "پسر دانا". من و ما همه هستیم. من و تویی وجود ندارد. من همان توام و تو همان من، با هم ما را تشکیل میدهیم. پس بهتر است زودتر این کوچ را شروع کنیم. حرکت میکنم همچون مرغ دریایی در هوای طوفانی ساحل.