"پسرک تنها بود. یعنی خود را تنها کرده بود، دور خود را خلوت کرده بود تا به خیال خود، وقتش را کمتر هدر دهد. براساس همین فکر، رفتار پسرک با دیگران تغییر کرد، کمتر برای اطرافیانش ارزش قائل میشد، وقتی برای آنها نمیگذاشت و آنها نیز از بودن با وی احساس لذت نمیکردند. پسرک وقت خود را با خواندن کتاب پر میکرد. تازه کتاب خواندن را شروع کرده بود و خیال میکرد که با این کار میتواند تمام کمی و کاستی هایش را برطرف کند، بشود آدم رویاهایش. اما افسوس که چیز دیگری که داشت را بر اثر بیتوجهی از دست میداد.

روزگار به همان گونه سپری میشد و پسرک روز به روز از اطرافیانش دورتر میشد و روابطشان به تاریکی میل میکرد. پسرک کماکان وقت خود را با کتابهایش میگذراند.

کم کم پسرک از وضع موجود خسته شد. تنها که بود، تنهاتر شده بود. کتاب خواندن برایش هنوز جذاب بود، اما این را فهمیده بود که نه به هر قیمتی. او فهمید که در این مدت چیزی با ارزش را از دست داده. این مدت را در ذهنش تحلیل میکرد. پسرک با خودش روراست بود، به اشتباهات خود پی برده بود. سعی در جبران اشتباهات گذشته اش کرد. تلاش کرد و تلاش کرد. اما چیزی که از دست داده بود، چیزی نبود که به همین سادگی ها بدست بیاورد. پس صبر هم کرد و همراه با صبر، تلاش. در راه جبران، شکست هم خورد، اما چون صبر کردن را آموخته بود، صبر کرد و دوباره تلاش خود را شروع کرد. پسرک خوب میدانست که صبر باید کرد. زمان زیادی طول کشید تا پسرک توانست اعتماد از دست رفته را دوباره بازجوید. او دیگر قدر این نعمت را میدانست.

پسرک فهمید که باید به طور متعادل به همه ابعاد زندگیش توجه کند."

خلاصه بود. ولی خوب. برای خودم نوشتم تا این روزهای پسرک از خاطرم نرود و تجربه پسرک برایم زنده بماند.

پ1. برادرم میگوید:"ما به داشته هایمان توجه نمیکنیم. به نداشته هایمان توجه میکنیم و آینده خود را بر اساس توهمات از نداشته ها بنا میکنیم، اما اگر بر روی داشته هایمان تمرکز کنیم و آنها را پرورش دهیم، به نداشته ها هم میرسیم." راست میگوید. لااقل الان اینگونه فکر میکنم.