قسمت
آن شب گذشت، من هم فراموش کرده بودم، هرچند که مادرم گفته بود که پیگیری کنم. دو روز بعد، در هنگام شام خوردن پیامکی برایم آمد. شروع کردم به خواندن. در یک لحظه چنان هیجان زده شدم که نمیدانستم چگونه ابراز کنم، داد زدم: "عمره، عمره" اسمم در قرعه کشی عمره دانشجویی در آمده بود. از بین دوستانم تنها من بودم که اسمم در آمده بود.
-ساعت 1 ظهر بود که برای ریختن پول به بانک رفتم، بانک روبروی دانشگاه. خانم باجه دار بعد از فهمیدن اینکه برای ریختن پول عمره به بانک مراجعه کرده ام گفت:"دانشجوی سال اولی؟" گفتم: "بلی" گفت:"خیلی خوش شانسی که سال اول اسمت در آمده."
-عصر بود. در ماشینش نشسته بودم. گفتم: "اسمم در عمره دانشجویی در آمده." گفت:"چقدر خوب. من سه سال اسم نوشتم، اسمم در نیامد. حتما مرا هم دعا کنی ها." گفتم: "چشم."
-داشتم در دانشگاه با او قدم میزدم. گفتم:"راستی اسمم در عمره دانشجویی در آمده." گفت:"چه خوب. پولش چقدر است؟" گفتم:"هزار تومان" گفت:"هزار تومان!!! هزار تومان میخواهی بدهی به این عرب ها چه شود؟ من این را به بابا مامان خودم هم میگویم اما گوش نمیکنند و کار خودشان را میکنند."
-هنوز در گیر و دار کارهای اداری است اما اگر خدا قسمت کند تابستان به عمره میروم.
پ1. خیلی وقت است که نه چیزی در وبلاگ و نه برای خودم نوشتم. این خیلی بد است.
اینجا را به روز میکنم نه برای اینکه کسی مطالبم را بخواند و یا از عواطفم آگاه شود و یا وسیله ای باشد برای ابراز وجود و یا هزار و یک دلیل دیگر. به روز میکنم چون خودم را دوست دارم و دوست ندارم "پسر نادان" باشم. این سفریست که من و ما شروع کردیم برای رسیدن به "پسر دانا". من و ما همه هستیم. من و تویی وجود ندارد. من همان توام و تو همان من، با هم ما را تشکیل میدهیم. پس بهتر است زودتر این کوچ را شروع کنیم. حرکت میکنم همچون مرغ دریایی در هوای طوفانی ساحل.