حس تلخ مال بردگی
امشب اتفاق عجیبی رخ داد. امشب دزد به من زد و تمامی وسایل ضروری برای زندگی جاری دانشجویی ام را برداشت و برد. نه اینکه از زندگی ساقط شده باشم، اما برد. کوله پشتی و لپ تاپ و کارت ملی و گواهینامه، جزوه نوشته شده از اول ترم تا الان برای 5 درس و یک کتاب به اضافه کمی خرت و پرت و کمی پول را برد. به همین سادگی. وقتی میرسی خانه و صندوق عقب ماشین را باز میکنی و میبینی وسایلت نیست یعنی دزدیده شده ای!
امشب اولین شبی است که باید به نوعی دوباره شروع کردن را تمرین کنم. از فردا باید با وضعیت موجود خود را تطبیق داده و زندگی را دوباره زندگی کنم.
پ.ن:
1. امشب اولین باری بود که حس بد مال برده را داشتم. به هیچ عنوان دوست داشتنی و قابل درک نبود.
2. تنها نقطه ناراحتیم از اتفاق امشب این است که جلد اول مجموعه ای شش جلدی در کیفم بود که متاسفانه آن هم برده شد. کتاب شاید کتاب بی ارزشی بوده باشد، اما من جلد اولش را خیلی دوست داشتم و فکر میکنم یکی از بهترین کتابهایم بوده باشد. شاید به این اندازه که یکی از کتابهایم ناقص شده است، از دست دادن لپ تاپم ناراحتم نکرده باشد!
3. سوالی ذهنم را مشغول کرده: دزد کیف من، مقصر است یا نه؟
اینجا را به روز میکنم نه برای اینکه کسی مطالبم را بخواند و یا از عواطفم آگاه شود و یا وسیله ای باشد برای ابراز وجود و یا هزار و یک دلیل دیگر. به روز میکنم چون خودم را دوست دارم و دوست ندارم "پسر نادان" باشم. این سفریست که من و ما شروع کردیم برای رسیدن به "پسر دانا". من و ما همه هستیم. من و تویی وجود ندارد. من همان توام و تو همان من، با هم ما را تشکیل میدهیم. پس بهتر است زودتر این کوچ را شروع کنیم. حرکت میکنم همچون مرغ دریایی در هوای طوفانی ساحل.