این شبها
-باران میبارید. بارانی که اصلا آدم انتظارش را نداشت. باران شبانگاهی بهاری چنان هوا را دلچسب کرده بود که تنها باید حسش میکردی مثل خوردن یک قاضی نان و پنیر و ریحان که مادرت برایت گرفته باشد، تنها باید حسش کنی. در بالکن را باز گذاشته بودم، صدای شرشر باران برایم خیلی لذت بخش بود. هوای اتاق عوض شده بود، هوای پوسیده و رنگ و رو رفته اتاق عوض شده بود. دیگر آدم را کرخت و خسته نمیکرد، بلکه موجب سرزندگی میشد.
-باران میبارید. بارانی که در شب میبارد چیز دیگریست. انگاری از پیش خدا میاید در تاریکی شب، گویی خدا در آن ودیعه ای برای انسان فرستاده تا به صورت پنهان به "من و ما" برسد. تو با خود میگویی که انگار در آسمان شب، راهزنانی در کمین اند تا در وقتش، به ودیعه های خدا نیز دسبرد بزنند. این را نیز میگویم که خدا در آسمان نگهبانانی نیز نهاده، نگهبانانی به نورانیت خورشید در دل روز که وظیفه شان حفظ حریم و حرمت شب است، از برای این راهزنان.
عجیب است آسمان شب.
ودیعه خدا را گرفتم. خیلی وقت است که تحویل گرفته ام. هدیه ای از جانب او. یک راه میانبر بود. راهی به درازای شب و به دشواری یک چیز مشکل. هر چیزی میتواند باشد.
-باران میبارید. آنهم در شب. خیلی لذت دارد که در بالکن را باز بگذاری، صدای باران را بشنوی، صدایی از برخورد ودیعه های شبانه خدا با زمین. اتاقم ناودان نداشت، و الا گوش به دیوار، صدای آبراهی را که در ناودان راه افتاده بود گوش میکردم. بوی نم باران تمام اتاق را پر کرده بود. وای که چقدر یک قاضی نان و پنیر و ریحان از دست مادرم هوس کردم. تنهایی را شبها لمس میکنم. تنهایی که دوستش دارم، ودیعه ای است از خدا برای "من و ما" در دل شب. تنهایی های شب را دوست میدارم، امشب که باران میبارد بیشتر. هدیه ایست از برای جوانی.
اینجا را به روز میکنم نه برای اینکه کسی مطالبم را بخواند و یا از عواطفم آگاه شود و یا وسیله ای باشد برای ابراز وجود و یا هزار و یک دلیل دیگر. به روز میکنم چون خودم را دوست دارم و دوست ندارم "پسر نادان" باشم. این سفریست که من و ما شروع کردیم برای رسیدن به "پسر دانا". من و ما همه هستیم. من و تویی وجود ندارد. من همان توام و تو همان من، با هم ما را تشکیل میدهیم. پس بهتر است زودتر این کوچ را شروع کنیم. حرکت میکنم همچون مرغ دریایی در هوای طوفانی ساحل.